صفحه اصلی

یه کلمه حرف دل آرشیو

25 اردیبهشت 1386

من و من

خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شدن چشمام خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده س نه اينكه مي شه باور كرد دوباره آخر جاده س خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رؤيا ها بدوني بي تو و با تو همين رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ………

29 اردیبهشت 1386

روزگار رو ببین !!

باید چه می کردم واقعا ؟؟ با زندگیش بازی می کردم ؟ باید حقیقت و ناگفته ها رو می گفتم ؟؟ من بدم ؟؟ اشتباه کردم ؟؟ نه درست رفتار کردم ..... من یه فرشته هستم که مثل من دیگه تو این دنیا پیدا نمی شه ....!! من موجودی لطیفم که با یه دروغ و نمی دانم ساده ..... تکلیف رو از خودم دور کردم ؟؟؟ اگه می گفتم حیوان بودم یا حالا که لال شدم ؟؟ دوراهیه عجیبیه !! بگم .... تصورات نامردی و انتقام و پشیمانی ... حالا که نگفتم پس پاگذاشتم روی همه زندگیم که تا اینجا نیست و نابود شده .... بخاطر حرف و حدیث های افرادی مثل اون و ترس های محبت گون فرد ضعیفی مثل من ...... بخاطر بچه بازی کسی که خودش رو پدری دلسوز تصور می کرد ..... هی هی ... کینه عجب کلمه پرمفهومیه .... چطور برای خودم معناش کنم و با تمام وجودم فریادش بزنم ؟؟ خدا خودش ... خودش ... بزرگه .... می دونه که بندش چی فکر می کنه و خودش منو منو منو به من برسونه .... فال گرفتم ، این اومد : سحر با باد می‌گفتم حديث آرزومندی ----- خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است ----- بدين راه و روش می‌رو که با دلدار پيوندی قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز ---- ورای حد تقرير است شرح آرزومندی الا ای يوسف مصری که کردت سلطنت مغرور ---- پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست ----- ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی همايی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی ---- دريغ آن سايه همت که بر نااهل افکندی در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است ---- خدايا منعمم گردان به درويشی و خرسندی به شعر حافظ شيراز می‌رقصند و می‌نازند ---- سيه چشمان کشميری و ترکان سمرقندی

10 تیر 1386

اندوه دوباره

سلام ، خدا رو شکر کسی هم این بلاگ رو نگاه نمی کنه و اگر هم می بینه چیزی نمی گه ، البته دوستان هم خبری از من نمی گیرن و سراغی نمی گیرن چه حضوری و چه تلفنی !!! احتمالا مشکل از خود منه که همه از من فراری شدن !!! یکی از دوستان می گفت به خاطر افرادی که دور و برت هستن من نمی یام ..... والا چی بگم .... علاوه بر افسردگی که داشتم دارم روانی هم می شم ....!!!
من اعتقاد دارم که نتیجه عمل هر کسی به خودش برمی گرده نه اون دنیا نه .... همین دنیا ... چرا این حرفو می زنم چون این مدت به شدت تحت فشار و استرس بوده و هستم .... تصمیماتی گرفتم که مسیر زندگی من رو به کل عوض می کنه ... دوستی به من میگه تو بی اراده هستی .... دوستی می گه تو با اراده و فهمیده ای !! نمی دونم باید چه کرد ... چرا حرفای قدیمی ها اینقدر درسته و مفهوم داره ؟ می گن در دروازه رو می شه بست اما در دهن مردم رو نه .... من ناراحتم و دلگیر و پر از کینه .... ناراحتم از عصر توی ناژوان ، از آهنگ جواد یساری توی اون فضا ، ناراحتم از تلفن های نامردانه ، از حرفهای مفت و بی ارزش ، ناراحتم از نزدیک ترین افراد ، ناراحتم از اونهائی که به ظاهر دوست بودن و در پشت سر دشمن و مثل زنهای بی کار که توی حمام می شستن و حرف می زدن ، خاله زنک .... حیف مرد که به اینها بگی ... مردونگی که به عضو نیست ، هست ؟؟ چقدر بی شرمی و بی شرفی می خواد تا بتونی پشت سر اعضای خانوادت بد بگی ... بابا یه جائی باید جواب بدین ها ..... من تصمیم قاطع گرفتم و سعی کردم روش بمونم ... بازم این ایراد به من وارده که چرا قول هائی که دادم عمل نکردم ؟ چرا و چرا ؟ ولی در واقع قول دادن و حرف زدن رحته اما عملش نه !! من به صورت فجیعی این مسئله رو تجربه کردم و خدا برای هیچ گرگ بیابون نخواد .... من گناه کارم و تاوان اعمالم رو پس خواهم داد اگه اشتباه باشن .... کار بقیه رو می سپارم به خدا که بهترین قاضی خودشه ... می خوام زندگی جدیدی رو شروع کنم ، با روحیات جدید و با کمک ازتجربیات ، می خوام اشتباهات رو تکرار نکنم ... و کسی رو به قولی بازی ندم .... کسی رو تو زندگیم پیدا کنم که به من اعتماد داشته باشه ، به حرف نه بلکه به عمل .... می خوام از بزرگ تر ها کمک و راهنمائی بخوام و امید ببندم به خداوند که همیشه اولین و آخرین یار تنهائی هام خودش بوده ، خودش می ده و خودش هم می گیره .... خودش هم اگه بدونه قصاص می کنه .... من قصه دارم و در عین حال شادم .... خدایا شکر حق رو بگیر برام ...

15 شهریور 1386

آخ، پانزده شهریور ۸۶

امروز خیلی غصه خوردم .... مثل همیشه هم تنهام .... تقصیر از خودمه نه کس دیگه ...کاش می شد بمیرم ... من خیلی غصه و درد تو دلمه ...


20 شهریور 1386

سپردم به خودش

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم خودم این و از تو خواستم
به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو بخدا گفتم به سختی
من اگر دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب میشی می میری این و از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خداشد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن
خاطراتم و نگه دار اما دستام و رها کن
دست تو اول عشق بسپارش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد


-------------------------

کی باورش می شد چنین سرنوشتی رو ؟؟؟

10 مهر 1386

راست می گه ! وایسا دنیا

امشب شب عجیبیه !!! احساس تهی بودن می کنم .... شش روز دیگه باز هم به شرمندگیم اضافه می شه !!! در عین ناراحتی خوشحالم .... فکر و خیال دیونم کرده ... به قول اون عزیز چه فایده ؟ نقش رو سینه ؟ سیاهی تن !! درد دل رو چی دوا می کنه ؟ این دل دل می شه برام ؟ جواب رو کی می ده ؟؟ همش رو خودم باید بدم ؟ دو نیمه شدم ..... کی می فهمه بابا ؟؟ گه گاهی بوی گل مریم توی گلدون می گه بازم هست ... ادامه داره کجاشو دیدی حالا ....
دوستان خوبم کجائید ؟ دلسوزان من .... جشن ما چی می شه پس ؟ من شرمنده شما می شم اینطوری .... این همه زحمت ... بی جواب بمونه ؟ .... خدایا ... کجائی پس ؟ همش مثل برق اومد و رفت ... به همین سادگی ؟؟ پس من چی ؟ کی جواب منو و ما رو می ده ؟ زمان ؟؟؟ فکر می کنی به جز زجر چیزی هست تو زمان ؟ میگن هر چی هست و پیش می یاد تو صلاح دونستی ... آیا درسته ؟ هر کاری بشه بعد به تو ربطش بدن ؟ عجب دنیائیه ... همش شده گول زدن خود و توجیه .... گفت لطفا خفشو ... آینده من ریشه در گذشتم خواهد داشت ... ریشه عمیق و تنومند .... بتون قطعش کن !!!! اینو دیگه نمی شه بگیرین .... شرمنده همه ...... مال خودمه .... حتی تو عزیز ...

16 مهر 1386

تولد یا مرگ

خوشم ...

در کوچه یی تاریک و بن بست ،
که هیچ کورسویی از ستاره نبود ،
به قدر فتیله ی فانوسی نبودم ،
برای عزیزانم !
و سوختم ...

سری مست دارم از این دل خوشی !!

مهران - مهر ۸۶

5 آبان 1386

من و تنها


طبیب درد بی‌درمان کدامست---------- رفیق راه بی‌پایان کدامست
اگر عقلست پس دیوانگی چیست---------- وگر جانست پس جانان کدامست
چراغ عالم افروز مخلد---------- که نی کفرست و نی ایمان کدامست
پر از درست بحر لایزالی---------- درونش گوهر انسان کدامست
غلامانه است اشیاء را قباها---------- میان بندگان سلطان کدامست
یکی جزو جهان خود بی‌مرض نیست---------- طبیب عشق را دکان کدامست
خرد عاجز شد اندر فکر عاجز---------- که سرکش کیست سرگردان کدامست
بت موزون به بتخانه بسی جست---------- که موزونات را میزان کدامست
چه قبله کرده‌ای این گفت و گو را---------- طلب کن درس خاموشان کدامست

9 آذر 1386

با روح خاموش

تا سخنی نپرسیدم پاسخی نگو !
آرام همچون دریا ، خاموش همچون سنگ و استوار همچون کوه باش ....
بردباری پیشه کن و همواره شکیبا باش...
کار خرد ، آنست که دشواریها را به سود خردمند پایان دهد ....
دادگری را باید در ترازوی « دل » و « خرد » سنجید ...

آینده مکانی نیست که به آنجا می رویم ، بلکه جائیست که آن را به وجود می آوریم . راههائی که به آینده ختم می شوند یافتنی نیستند بلکه ساختنی اند ، و ساختن آنها هم سازنده و هم مقصد را دگرگون می کند .

10 دی 1386

فقط برای تو


اشکی برای تو ریختم
اشکی برای عشق
اشکی برای کودکیم آن دستهای کوچک زیبا
اشکی برای بزرگترین ماهی دریا
اشکی برای پنجره ای که رو به تو بود و شکست
اشکی برای بوسه ها که ناگاه به گریه نشست
اشکی برای دلتنگیهای عاشق امروز
اشکی برای دلشکسته فردا
اشکی برای تو
اشکی برای ما
اشکی برای عشق ریختم

2 بهمن 1386

یه شب زمستون

نگرانم ، نگران ... از روزگار و آینده به خاطر اشک های پنهانی در کنج یک حرم ..... پاسخ دادن ساده نیست ، همیشه آینده برای من رنگ زیبائی داره ، همیشه امیدوارم و روزگار هم نامردی نمی کنه و منو مثل نوک یک سرو کنار جاده که با باد زمستانی تکون می خوره به این سو و آن سو می بره ... همیشه گفتم با این وضعیتی که دارم محکوم به موفقیت و تلاش هستم ، همیشه تلاش کردم ... زیادددد اما اگه نشده با من نیست ، دست بر نمی دارم و فراموش هم نمی کنم ! فکرم این روز ها خیلی مشغوله بیشتر از همیشه ؟؟؟ یاد شب ها و روز های دفتر ... یاد تیر ماه .... یاد شادی ها و غم ها ، حرفها و محبت ها و بعضا بی انصافی ها !! نمی تونم از خودم دورشون کنم ...دیگه نمی خوام کسی یا چیزی رو به حریم خودم راه بدم ، یه جورائی تنها شدم یادش بخیر قبلا همیشه اسم کامنت های من تنها بود حالا هم همین شده ... همه هستند اما نیستند ! یه بوم و دو هوا ... آیا راه نجات در آینده ست ؟؟ بعد از هر سختی آسانی است اما نه اون آسونی که ما تفسیر می کنیم ، این به من یکی ثابت شد !

17 بهمن 1386

من و ماه مهر یگانه

از من جدا مشو که توام نور ديده‌ای ....................آرام جان و مونس قلب رميده‌ای از دامن تو دست ندارند عاشقان ....................پيراهن صبوری ايشان دريده‌ای از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنک ....................در دلبری به غايت خوبی رسيده‌ای منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان ....................معذور دارمت که تو او را نديده‌ای آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا ....................بيش از گليم خويش مگر پا کشيده‌ای ** دارم یاد می گیرم که باید قدر لحظات رو بدونم و درست فکر کنم .... مهران

25 بهمن 1386

نوسان عشق

والنتاین


چه سخت است در میان جمع بودن اما در گوشه ای تنها نشستن .....

امسال اولین سال والنتاین واقعا زیبا و آرامش بخش من بود با وجود اینکه نوعی تنهایی و دوری رو هم در کنارش حس می کنم ... این حس زیبا رو با هدیه ای هر چند کوچک یا هر چند بزرگ ! به من داده شد ... عزیزم ممنونم

عشق همانقدر بی ارزش و مسخره است که نبودنش باعث مرگه !!! چاره و نجات من در زندگیم فقط همینه .... نقاط مثبت و منفی فقط بازیچه هستند .... ای دل اگه عاشقی در پی دلدار باش ... شاید دیگه تنهایی معنی نداشته باشه ....

 پادشاه عاشق ها می گه :

 

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می وری بی من مرو ای جا جان بی تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من

هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سر گردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی خوا ب و خور کردی مرا

سر مست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی ه پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ ها آبست توای باغ بی پایان من

یک لحظه داغم میکشی یک دم به باغم میکشی

پیش چراغم میکشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان ها وی کان پیش از کان ها

ای آن پیش از آن ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن برزد باک نی

اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیهان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کوای بحر من عمان من

ای بوی تو د رآه من ای آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد زهر ثقلی جدا

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

 

12 اسفند 1386

گه گاهی

آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت

دَر اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد

تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت

و گه گاهی دو خط شعری ، که گویای همه چیز است و خود ناچیز ....

18 اسفند 1386

علامت سوال

منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه .....

1 فروردین 1387

من با تو خوشم

 نه زمستونی باش که بلرزونی ، نه تابستونی باش که بسوزونی ! بهاری باش تا برویانی ........ سال نو مبارک.

من با زخم زبون ها رفیقم ....... مرهم بزار با حرفات رو زخم عمیقم .......

تنها بودن یه کابوس شومه

کار دل نباشی تمومه ....

11 فروردین 1387

تا تقدیر چی باشه ؟

صبح زود ، پارک ، پیر ، چند تا جوون با لباس ورزشی ، چند نفرم با عصا نشسته کنار آب حرف می زنن .... اما خنده ای نمی بینی ... تا می خوام رد بشم حسابی نگاه می کنن مثل اینکه کار خطائی انجام دادم ، وقتی بهشون می رسم گوشی رو از گوشم در می یارم ، احساس می کنم اونها پذیرش چنین مسئله ای رو ندارن ! برای همینه اینطوری نگام می کنن ( نگاه عاقل اندر سفیه !!!! ) خنکی دلچسبی می زنه به صورتم اما کمی نگرانم مثل همیشه که تو هر لذتی بالاخره باید نگران یه چیزی باشم ، نگرانم سرما نخورم .... دوباره شروع می کنم به دویدن ، راستش این کار حس خوبی به من میده ... وقتی بر می گردم فکر می کنم یه کار مثبتی انجام دادم ... آخه همه کارهام عادی و یکنواخت شدن !! صبح ساعت 8 دفتر ، کارهای روزمره .... شب هم اگه با بچه ها برنامه ای باشه وگر نه خونه و خواب !!! بعضی شبها 10:30 خوابم ... خودم روز بعدش باور نمی کنم اینقدر زود خوابیم ... البته از بقیه در این رابطه چیزی نمی پرسم ولی خودشون بارها و بدون مقدمه می گن که زندگی اونها هم همینطور شده .... عجب !!! زندگی همش به این شکله ؟؟ شور و هیجان نیست ؟؟ یا اینکه من و حداقل اطرافیانم از اون محروم هستیم ؟؟ فکر هم نکنم قضیه ربطی به مسائل مالی و اینجور چیزا داشته باشه ،بعضی ها رو می بینم که با حداقل امکانات خوش هستن و امیدوارم که اینطور هم بمونن ... به هر حال پیاده روی و دویدن صبح تونسته روحیه منو کمی عوض کنه ... تو دویدن کمتر می شه فکر کرد ولی با این حال می شه !!!! البته اگه صدای موسیقی کم باشه بهتره .... گفتم موسیقی !!! این شعر و آهنگ با صدای حسین بختیاری و سروده فروغ عجب تاثیری رو من می گذاره !! ... شاید 100 بار گوش کنم و خسته نشم ... این هم جزئی از برنامه صبح های منه ... اینه نشونه پیریه زود رسه ؟؟ یا افسردگی یا امید ؟؟؟ تا تقدیر چی باشه ....

نگاه كن كه غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه سياه سركشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به كام مي كشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام ميكشد

نگاه كن

تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود

تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطر ها و نورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره ه مي كشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه كن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين كبود غرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من كجا رسيده ام

به كهكشان به بيكران به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوجها

مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان دير پا

مرا دگر رها مكن

مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب ميشود

صراحي سياه ديدگان من

به لالاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

به روي گاهواره هاي شعر من

نگاه كن

تو ميدمي و آفتاب مي شود

19 فروردین 1387

فال گرفتم ...

فال گرفتم این آمد :

  
هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذيرنصيحتی کنمت بشنو و بهانه مگير
که در کمينگه عمر است مکر عالم پيرز وصل روی جوانان تمتعی بردار
که اين متاع قليل است و آن عطای کثيرنعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوی
که درد خويش بگويم به ناله بم و زيرمعاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم
اگر موافق تدبير من شود تقديربر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگيرچو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
که نقش خال نگارم نمی‌رود ز ضميرچو لاله در قدحم ريز ساقيا می و مشک
حسود گو کرم آصفی ببين و بميربيار ساغر در خوشاب ای ساقی
ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصيربه عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار
همين بس است مرا صحبت صغير و کبيرمی دوساله و محبوب چارده ساله
خبر دهيد به مجنون خسته از زنجيردل رميده ما را که پيش می‌گيرد
که ساقيان کمان ابرويت زنند به تيرحديث توبه در اين بزمگه مگو حافظ

5 اردیبهشت 1387

بودنش بسه

 

 

 

 

 

 

بزار خيال کنم هنوز ترانه هامو ميشنوي

هنوز هوامو داري و هنوز صدامو ميشنوي

بزار خيال کنم هنوز يه لحظه از نيازتم

اگه تموم قصه مون هنوز ترانه سازتم

بزار خيال کنم هنوز پر از تب و تاب مني

روزا به فکر ديدنم شبا پر از خواب مني

بزار خيال کنم توو دلتنگي ات غروب که ميشه ياد من ميوفتي

تويي که قصه ي طلوع عشق و گفتي و دوست دارم و نگفتي

بزار خيال کنم منم اون که دلت تنگ براش

اوني که وقتي تنهايي پر ميشي از خاطرهاش

اون که هنوز دوسش داري اون که هنوز هم نفس

بزار خيال کنم منم اوني که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوباره توي فالمي

بزار خيال کنم بزار اگر چه بي خيالمي

بزار خيال کنم توو دلتنگي ات غروب که ميشه ياد من ميوفتي

تويي که قصه ي طلوع عشق و گفتي و دوست دارم و نگفتي

....

1 خرداد 1387

موفقیت تو و محبت دوست

دوست عزیزی به مهر و محبت فراوان خویش ما رو مورد لطف خودشون قرار دادند ، من هم به مناسبت موفقیت همسرم اون رو در دفترچه خاطراتم می گذارم  .......

                         

امروز  عزيزي  به  من از  لطف در آمد                كز ديدن او غصه و غم ها به سر آمد

زيبا  و لطيف  است  و  فريبنده  و  زيبا              با خنده  او خستگي از تن  به  در آمد

مستانه  عروسي  كه  به  آرامي مهتاب           آرام  و  دل  انگيز و فريبا  ز  در  آمد

چون غنچه گل واشده در باغ و گلستان            با روي خوش ونازوخرامان به بر آمد

مهرش  به  دلم  بود  چو  فرزند عزيزم               امروز  به پيش دل من خوش خبر آمد

مهران دل او  برده و بر  چيده  گلش را              همراه  بهاران كه  سمن  از سفر  آمد

اين كار  خدا  بود ه  كه ياران   قديمي              يك بار دگر در دلشان  شور و شر آمد

صد شكر خدا را كه عزيزان من امروز                 تنهائي  و  دلتنگي اشان  پاك  سر آمد

 

 

4 شهریور 1387

يگانه

امروز براي روح خاموش روز بزرگيه ! روز ميلاد يگانه من....

مي خواستم ديگه ننويسم !! اما هميشه چيزي هست كه صداي ناله آدمو در بياره...

20 شهریور 1387

از اینطرف دنیا

 بيشتر آدم ها اون چيزي رو كه به چشمشون مي ياد رو قبول مي كنن ! شايد هم خودشون رو مجبور به اين كار ميكنن... من از وقتي اومدم اينجا ، حتي از قبل هم تنها تر شدم ... دروستي مي گفت رفتي اونجائي كه دلت مي خواست ديگه چه مرگته ؟؟!!! حال كن ديگه ... جواب اينه نه دوستم اينطوري و به اين راحتي ها هم نيست .... تا اينجا نباشي نمي توني بفهمي من چي ميگم ! ايجا به آدم ياد ميدن كه سنگ باشه .... همينه ديگه بايد تحمل كني ! خودت انتخاب كردي ديگه ! سعي كن فراموش كني ! براي همه سخته ! يك بار كه برگردي ميفهمي اينجا چقدر خوبه ...!!! البته بايد بگم اينجا آرامش و راحتي هاي مخصوص خودش رو هم داره  و پيشرفت ها سريع هستن اگه راهش رو بلد باشي .... ولي بازهم جاي عواطف روح خاموش و خاطرات و دلبستگي هاشو رو نمي گيره ... 100 سال ... اشتباه نشه من كم نياوردم ولي اين ها همشون يك كلمه حرف دل بود!!!

اوني كه قلبي رو شكسته رو سياهه ..... يگانه من هميشگي و پايداره .... من فرزند مهرم و عاشق مهر

تقويم مهر ماه روح خاموش :

4 مهر ماه   > سالروز فوت مادر بزرگم

10 مهر ماه > دلبستگي من و تحول

16 مهر ماه > تولد روح خاموش

20 مهر ماه > نا‍‍ژوان اصفهان ، آهنگ جواد يساري ، چائي قليان تو كلبه صفا

.:: من اين روز رو روز ميلاد دوباره خود ميدانم ، كه تو با وجوت به من زندگي دوباره بخشيدي ::.

24 مهر ماه > خدايا ، خدايا ....

به ياد هم باشيم ، دوري وسيله مناسبي نيست ، اين چيزي كه تو مغز ما ايراني ها كردن كه اگه دور باشي فراموش مي كني !!!! همين ...

25 شهریور 1387

واقعيتيه

گاهي سكوت كنيم شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد !

پاورقي :

يه موقعي هم ميشه كه از روح خاموش يادي بشه ، يادي از قديم ها و رفته ها ...

دو نوشته قبلي به دلايل شخصي در صندوق خونه روح خاموش پنهان شدند ...

8 مهر 1387

نامرئي

سلام :

دوست خوبم ليلا كه لينك خونه دلش سمت راست صفحه هست همه رو به يك بازي وبلاگي دعوت كرده كه شايد براي بعضي ها جالب نباشه اما براي من يكي هست ....

بازي جواب دادن به اين سواله كه " اگه نامرئي بودين چه مي كردين ؟! " :

والا قراره كه بدون خجالت حرف بزنيم و راحت ! پس مي رم سر اصل مطلب ! من هميشه يك سري كارهايي بوده كه در بچگي دوست داشتم انجام بدم ولي يا نشده يا نگذاشتن و اينا مثلا هميشه دلم مي خواسته برم داخل كابين هواپيما و ببينم خلباني چطوره ! يا اينكه ببينم فلان هنر پيشه محبوب من  چطوري آماده مي شه و مياد سر صحنه : از گريم گرفته تا حفظ كردن ديالوگ ها .... يا فلاني كه اينقدر با زنش يا شوهرش خوبن چطوري ، كي و سر چي دعوا مي كنن !!

اگه به زمان حال بيائيم دلم مي خواد ببينم سوال هاي امتحان چيه شايد اين تنبلي به حساب بياد اما من حتي اگه همه كتاب ها و مطالب امتحاني رو جويده باشم هم بازم ازش مي ترسم پس اگه بتونم نامرئي بشم از اين موقعيت حتما استفاده مي كنم شك نكنين !!!

و چيزي كه جزء آرزوهام بوده و هست ديدن زندگي روزمره يك سري افراد خاصه ... بدون اينه بدونن من هستم ! و خودشون باشن مثلا پشت سرم بد يا خوب بگن و زندگي خودشونرو ببينم  البته زياد خصوصيشون نه !!!

بازم اگه چيزي يادم اومد اضافه مي كنم و از ليلا هم تشكر مي كنم كه اين بازي رو ترتيب داد و به بنده هم افتخار داد ... از دوستان هم مي خوام چه اينجا و چه در وبلاگ " عاقلانه " جواب سوال و نظرشون رو بدن .......

 

25 اسفند 1387

می نویسم !

دارم یواش یواش سعی می کنم به محیطی وارد بشم که یه عمر فکر می کردم موفقیت من در اونه !.... البته تا حالا هم همینطور بوده ، ولی سخته ... با گذشت مدتی کوتاه از ورود من به این خاک پیشرفتم خوب بود ، باورم نمی شد ! ولی خوب من همیشه ادم وابشته به خانوادم و دوستام بودم و این کمی شرایط رو برام سخت کرد ... در گذشته چیرهایی اتفاق افتادن که بعضا توصیف اونها واقعا زجر اوره و روحم رو ازار می ده ولی بازهم روزگاره دیگه ... بدی این وضعیت اینه که هر ثانیه یه فکر تو کله ادم چرخ می زنه که فلان کار درست بود و فلان غلط !!؟؟؟ هیچ کسی دوست نداره که براش بد مقدر بشه و من هم از این قاعده مستثنی نیستم .... دیدگاهها متفاوته و ایده ال ها ....

26 فروردین 1388

چوبش صدا نداره

بعضی ها زود میان، زود میرنجن، زود میرن و زود بر می گردن... ولی بعضی ها دیر میان، دیر میرنجن، دیر میرن، اما هیچوقت برنمی گردن.

....

4 شهریور 1388

یگانه


دل تو روز اول بهار، دل من روز آخر زمستان، چه دورند و چه نزدیک به هم...

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته است که به آن می خندم


18 شهریور 1388

!دستهای تو سرده


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای دلبرا، خطا این جاست

سرم بـه دنیی و عـقـبی فرو نـمی‌آید

تـبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون مـن خسته دل ندانـم کیسـت

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلـم ز پرده برون شد کـجایی ای مـطرب

بـنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا بـه کار جـهان هرگز الـتـفات نـبود

رخ تو در نظر من چنین خوشـش آراسـت

نخـفـتـه‌ام ز خیالی کـه می‌پزد دل من

خـمار صدشـبـه دارم شرابخانه کجاست

چـنین کـه صومعـه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن بـه دیر مـغانـم عزیز می‌دارند

کـه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چـه ساز بود که در پرده می‌زد آن مـطرب

کـه رفـت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عـشـق تو دیشـب در اندرون دادند

فـضای سینـه حافـظ هنوز پر ز صداست

1 مهر 1388

مهر ماه


آدمی گفت به كعبه : تو از خاكی ، من از خاك چرا بايد به دور تو بگردم؟

پاسخ آمد: تو با پا آمدی بايد بگردی، برو با دل بيا تا من بگردم ...


16 مهر 1388

سی و سه تا مهر

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی             دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو                     ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت      صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چو گل         شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست          ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست         ره روی باید جهان سوزی، نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست                    آدمی دیگر بباید ساخت، و از نو عالمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم                   کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق          کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی 

28 آبان 1388

معما

نمیدانم از کجای این راه جا ماندم
یا که از کدام نقطه پر کشیدم
نمیدانم کجایم
پیش میروم اگر چه روبرویم ناپیداست

16 دی 1388

درد پنهان

هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن:

اعتماد، قول، رابطه و قلب

وقتی این ها می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسیاری دارند.....

من همه را شکستم!

25 دی 1388

لا لا لا ... لا لا

درباره یه کلمه حرف دل

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته یه کلمه حرف دل ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته قبلی اگه امروز روز آخر باشه می باشد

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید